تبليغاتX
بگذار بعضی روزها مال خودم باشم


















بگذار بعضی روزها مال خودم باشم

خدایا با من از چیزهای خوب تری حرف بزن

از خبرهای بد ؛ بدم می آید

یادت رفته !

به یادماندنی ترین شبم را

مثل پتک بر سرم کوباندی

هان !

یادت رفته ؟؟

دیدن متلاشی شدنم از آن بالا لذت بخش بود

مگرنه ؟؟

حتی دیگر خبرهای خوب ؛ خوبم نمی کند

دوای درد من

دکتری است که نسخه اش را اینگونه

تجویز کند:

سقف ؛ طناب ؛ چارپایه با یک لگد

و قصه ی آن شبم

هنوز ادامه دارد...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت16:26توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |

من زشت هستم

وآینه

غبار بی شکلی ام را

زنی با این زشتی را

باز می تاباند

مهر باطل بر لبان چروکیده ام می زنم

و منی که نتوانم پاک شوم

پاره پاره و تکه تکه شوم

مردی که مرا  از پشت شیشه ها مبهوت وار نظاره می کند

پاکیزه است

پاکیزه و شفاف

تسلیم حقیقت می شود

به ناگهان آسیب پذیر شدم

زخمی

زخمی که آن مرد مرخصش می کند

و جا می گذارم کسی را

که به من چسبیده بود

من می روم

چیزی در چمدانم ندارم

جز اندکی بیهودگی

و کمی چسب زخم

من

می روم

و چه خجولانه می روم

خداحافظ ! خداحافظ

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت2:2توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |

در غلظت تاریکی شب

یک کبریت روشن می کنم

برای دیدن لبانت

و بعد تاریکی غلیظ برای در آغوش گرفتنت

و به خاطر سپردن سیاهی چشمانت

می شود یعنی !

عطش من با

انحنای لبت را تداعی کرد

می شود یعنی ؟؟؟

بدون هیچ پنهانی !

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت3:16توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |

زندگی قشنگ و زیباست

اما ما بدشانسیم

باد درست جایی می وزد

که ما در آن پناه گرفته ایم .

ما بدشانسیم

و کاری هم نمی شود کرد

به هر ضیافتی که رفتیم

قورباغه هایی که راه گم کرده بودند

سر از لیوان های ما در آوردند

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت17:16توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |

اینجا گوشه ای از ذهن من است

خوشامد نمی گویم

چون جای خوبی برای خنده های مرموز تو نیست

محکوم ام

به از دست دادن معصومیتی ناگهانی

به تمام مردان شهرم این را بگو

من زنی آفتاب دیده ام

دختری که مهتاب را تا شامگاه عمر قایم می کند

در این دنیای غم انگیز!!

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت20:22توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |

تو از چشمم افتادی

مانند افتادن اشکی از چشمانم

بی هیچ پیوستگی

تنفر بی حساب هر روزم

و چشیدن طعم تلخ با تو بودن

دیگر جوانه زدن را نمی خواهم

بشنو اندوه مرا

بوی خاکستر نمناک من بلند شده است !!

می شنوی !

 

 

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت13:38توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |

می دانستی لب هایت بوسیدن دارد ؟

راه که می روی

خنده هایت

حرف که می زنی

طعم لب هایت

حتی پلک زدن هایت

دست هایت که تکان می خورند

من مسخ می شوم در مدل دست هایت

نفس کشیدن هایت

نگاهم که می کنی

چشم هایت ...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت20:46توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |

فكر نميكنم كه اين فصل هاي لعنتي

فاصله هاي به اين تندي را آرامش دهد

برف و باران هم نتوانستند

حضور آفتابي ماجراي مرا كمرنگ كنند

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت15:51توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |

و تو تمام وقت حرفهایت را تکرار می کنی

هیس !!!

ساکت باش

گوش کن ؛ صدای آینده را

نگرانی های با من بودن را زیر باران پنهان کن

و همواره به خاطر بسپار

 اگر تو نباشی من می میرم 

                              

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت16:28توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |

امروز

روز شانس تو است

خوشي هايت را دود كن

شادي هايت را بنوش

پلک هایت را ببند

لب هایش را بفشار

و آخر سر

براي تاوان اين لحظات سكه بينداز

و

تمام !

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت13:38توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |